آن چه را که در دلت پنهان کرده ای من آشکارا در کلام
می ستایمش گرچه خوب می دانم بازگشت به ساعت های
گذشته یاد آور خاطراتی است که در فضای بی کران اندیشه
هایم عجیب بوی دل تنگی دارد اما عطر بودن را اکنون تنها
در لابه لای لحظه های گذشته ام حس می کنم اگر نوشتم نه
اینکه از تکلم خسته باشم نه هرگز! نوشتنم بهانه ای بود
که روزهاست در پیچ و تاب افکارم در نقطه نقطه افکارم
تکرار می شود نوشتم تا بماند تا فراموش نکنم شامگاههایی
را که در ساحل انتظار رو به سوی دریای تقدیر نشستم و
گستاخانه موج های سر کش را به چشم ستودم .اگر نوشتم
به بهانه ی این بود که دیگر شب ها نامت را در گوش
ستاره های آسمان زمزمه نکنم و روز ها با ثانیه ها بیگانه
نگردم برای اینکه دوباره مجبور نباشم چراغم را بفروشم تا
در تاریکی دعای خالصانه ام را بدرقه ی راهت کنم اکنون حرف
هایم را گفتم در پهنه ی دلم جز چند آرزوی سرخورده هیچ نیست
و چاره ای ندارم جز اینکه دیگر عنان لحظه هایم را به دست
سرنوشت بسپارم و افکارم را در غل و زنجیر اراده های پر
طنین رسوایی اسیر سازم بال گشودم به سرزمین خاموشی
گرچه به اختیار و به اراده ی من نیست ولی باز هم پر معنا
و زیباست من از همین جا از میان سکوت هایم از ژرفای دل
فریاد می زنم فریاد سکوت هایم را تنها تو نیستی که می شنوی
و معنای حرف هایم را تنها تو نیستی که می دانی صندلی رویا
هایم گرچه هنوز خالی است ولی عابری هر روز دقیقه هایش را
در آن جا می گذراند حرف هایم گرچه رنگ تکرار ندارد ولی
خوب می دانم زمزمه اشتیاق آن سال هاست که تکرار می شود
و این تکرار زیباست .....