تبليغاتX
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...

به نام تک صلیب کلیسای عشق...

دوست داشتن...

کسي را که خيلي دوست داري ، زود از دست مي دهي

 

 

 پيش از آنکه خوب نگاهش کني ، پيش از آنکه تمام

 

 

 حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت

 

 

 را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و

 

 

 دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي

 

 

 که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت

 

 

 کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشی......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط یه عاشق...  | 

ناز و نیاز...

بر سر در عاشقی نوشته اند:

 

 

معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز

 

 

من از بوی نگاه نازنینت خاطره ها دارم

 

 

دستم به بودنت عادت دارد وبا این همه نیاز...

 

 

در سر برگ دفترم نوشته ام

 

 

          چشمت همه ناز است و قلبم همه نیاز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:29  توسط یه عاشق...  | 

فانوس دعا...

آن چه را که در دلت پنهان کرده ای من آشکارا در کلام

 

 

 می ستایمش گرچه خوب می دانم بازگشت به ساعت های

 

 

 گذشته یاد آور خاطراتی است که در فضای بی کران اندیشه

 

 

 هایم عجیب بوی دل تنگی دارد اما عطر بودن را اکنون تنها

 

 

 در لابه لای لحظه های گذشته ام حس می کنم اگر نوشتم نه

 

 

 اینکه از تکلم خسته باشم نه هرگز! نوشتنم بهانه ای بود

 

 

که روزهاست در پیچ و تاب افکارم در نقطه نقطه افکارم

 

 

 تکرار می شود نوشتم تا بماند تا فراموش نکنم شامگاههایی

 

 

 را که در ساحل انتظار رو به سوی دریای تقدیر نشستم و

 

 

 گستاخانه موج های سر کش را به چشم ستودم .اگر نوشتم

 

 

 به بهانه ی این بود که دیگر شب ها نامت را در گوش

 

 

 ستاره های آسمان زمزمه نکنم و روز ها با ثانیه ها بیگانه

 

 

نگردم برای اینکه دوباره مجبور نباشم چراغم را بفروشم تا

 

 

 در تاریکی دعای خالصانه ام را بدرقه ی راهت کنم اکنون حرف

 

 

 هایم را گفتم در پهنه ی دلم جز چند آرزوی سرخورده هیچ نیست

 

 

 و چاره ای ندارم جز اینکه دیگر عنان لحظه هایم را به دست

 

 

 سرنوشت بسپارم و افکارم را در غل و زنجیر اراده های پر

 

 

 طنین رسوایی اسیر سازم بال گشودم به سرزمین خاموشی

 

 

 گرچه به اختیار و به اراده ی من نیست ولی باز هم پر معنا

 

 

 و زیباست من از همین جا از میان سکوت هایم از ژرفای دل

 

 

 فریاد می زنم فریاد سکوت هایم را تنها تو نیستی که می شنوی

 

 

 و معنای حرف هایم را تنها تو نیستی که می دانی صندلی رویا

 

 

هایم گرچه هنوز خالی است ولی عابری هر روز دقیقه هایش را

 

 

 در آن جا می گذراند حرف هایم گرچه رنگ تکرار ندارد ولی

 

 

 خوب می دانم زمزمه اشتیاق آن سال هاست که تکرار می شود

 

 

 و این تکرار زیباست .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:27  توسط یه عاشق...  | 

مناجات...

 
آرزو
 
آرزو داشتم ، چه آرزو های بزرگی!چه آرزو های دور و درازی!چه آرزو های طلایی ای که احساس می کنم همه اش خاک شده
اکنون نا امید و دل شکسته دست ازآرزو هایم برداشته و تسلیم قضا و قدر شده ام.فقیر، بدبخت و بینوا،دل بر مرگ نهاده ام و فهمی ده ام که در خلال این تاریخ دراز پر درد،هزاران هزار چون منی ،آرزو های بلند در سر داشته اند و همه پس از تجارب تلخ به خاک رفته اند
من بهتر و بلند پایه تر از آنها نیستم و ادعا های گزاف نباید بپرورانم و نباید انتظارات بیجا داشته باشم.اکنون حیات در نظرم آنقدر پست شده که به خاطر جان خود با هستی همه دنیا حاضر نیستم حقی را زیر پا بگذارم یا دانه ای را به زور از موری بستانم یا در ادای کلمه حق از مرگ یا چیزی یا کسی وحشت کنم
بلکه دست از جان شسته،خود به پیشوازت آمده ام  و همه هستی خود را خالصانه تقدیم کرده ا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:31  توسط یه عاشق...  | 

به نام آنکه وجودم ز وجود پر وجودش بوجود آمد...

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز....

روزی که این وبلاگو ساختم با خودم فکر کردم شاید چیزی باشه که نخوام منو بشناسید.... حالا میبینم فرقی نمیکنه....

بالا تر از سیاهی که رنگی نیست.... اسمم وحید...اگه مطلبی داشتید خوشحال میشم یه میلم ارسال کنید تا با اسمتون

اونو ثبت کنم... vahid_wearing_black@yahoo.com  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:10  توسط یه عاشق...  | 

مرگ رازقی

رازقی پرپرشد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

دلم می خواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق

واسه زوال عاشقی

وقتی که قلبا و گلا

شکسته و پرپرشدند

وقتی که باغچه عشق

سوختند و خاکستر شدند

من و تو از گل کاغذی

باغچه ای داشتیم توی خواب

با خشتای مقوایی

خونه می ساختیم روی آب

وقتی که ما توی جشن شب

ستاره بارون می شدیم

وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم

از نوک بال کفترا

خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق

رو خواب شب خط می کشید

دلم میخواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی

دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق

واسه زوال عاشقی

دلم میخواد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:1  توسط یه عاشق...  | 

روز مادر مبارک...

 لطیف ترین گل عالم هستی، شگفتی خلقت، روزت مبارک...

مادرم ، ای که برکویر قلبم ترنم بارانی، بگذار تا همیشه میهمان زلال نگاهت باشم.

و رنگین کمان مهربانیت را به تماشا بنشینم. بگذار میهمان صفای قلبت باشم.

تویی که در صحرای غریبی ، وجود صمیمیت ، تنها سایه سارم بود.

تویی که دریچه قلبم را با عشق و  محبت گشودی و باعاطفه لبریز کردی.

لبخند زیبایت را

صدای گرم و مهربانت را

و نگاه عاشقانه و معصومت را

دوست دارم...


من چه گویم که تحفه تو  کنم

ای تو شعر مجسم! ای مادر!

ای صدایت هنوزها و هنوز

خوش نشین وجودم ، ای مادر!

مادر! ای قصه ات بزرگترین!

که زمان نیز با تو همتا نیست

اینک، اینک منم همان کودک

باز در گوش او، تو قصه بگو

با همان شوق و با همان خواهش

من خموشم ، بگو، تو قصه بگو!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:0  توسط یه عاشق...  | 

و ام عشق...2

برو بالاي پشت بوم.ببين باد از کدوم طرف مياد. صورتت رو بگير طرفش. يه بوس برت فرستادم. بدوووووووووووو...
***
گفتمش بي تو چه بايد كرد؟
عكس رخساره ماهش را داد؛
گفتمش مونس شبهايم كو؟
رشته زلف سياهش را داد؛
وقت رفتن همه را بوسيد،
به من از دور نگاهش را داد؛
يادگاري به همه داد و به ما،
انتظار سر راهش را داد؛
***
 
خـــــــــ ــــیا ل نــــ ــــ ــــا مه
 
امشب به سرزمین خود سفر کرده ام، و آمده ام که برگردم
آری برگردم به نیستی، به خیال ...
آخر سفر برای من وقت سفر اختیار کرده، باجبار
کوچ من با اسب غربت، غربت یعنی غارت، یعنی حقارت، یعنی جدایی برگ از شاخه ای (نه گل)،
غربت یعنی بستن و رستن و بر دوش کشیدن، رفتن و رفتن، تا به قربت رسیدن.
سایه های آرزو همسفرم بودند، سایه ی آرزو ها در تعقیب...
در پی آن فریاد می آمد. اسبی نبود، باد می آورد ...
دل من با دل تو در این دیار، هم قطار
یعنی من بوم و تو، نه من بودم و دست تو، پس من بودم و عشق تو، نـــه من بودم و تک گل رز،
آری تک گل رز.
در شهر خواب ما را تشنگی می کُشاند و می کشاند مان سوی سراب.
اما چیزی نــــاب!،
ستاره ی اقبال روز ها خود نمایی می کرد، ستاره ی بی ستاره ...
در خیال نامه خود در این خواب رفته ی شهر خواب ِ خراب، به جستجوی که می گشتم؟
پی خود؟!...شاید تو!!...شاید ما!!!
***
ساعت سه و نیم شب بود .
با یه رویاي کابوس گونه از خواب بیدار شدم
تقریباً همین نیم ساعت پیش بود .
معلوم نبود کجا هست ...، .... کجا بودیم ....،
کی بود ...؟
چه موقعی بود ...؟
تاریک نبود ، خیلی هم روشن نبود.
از شما دونفر فاصله داشتم ، مثل همین فاصله که بینمون هست .
فاصله ... فاصله
صورت تو خیلی معلوم نبود .
ولی خودت هستی ، واسه شناختن تو نیازی نیست که حتماً اون چهره زیبا و معصومانه رو از نزدیک ببینم .
من با نفس کشیدن حضور تو رو احساس می کنم ، تو یه بخشی از نفس های من هستی ، از همون اول یاد گرفتم که به جای دیدن ، تو رو احساس کنم.
اون یکی رو خیلی خوب نمی دیدم ، اصلاً معلوم نبود .
شاید هم هیچ دیده نمی شد ، ولی بود .
ظاهر نبود ، ولی حاضر بود .
توی بودنش شک ندارم ...،‌... نتونستم بشناسمش ... ، از یه چیز مطمئن بودم ... ،‌ هرشخصی که بود ،‌ من نبودم ، ... اینبار اون نفر سوم نبودم ...، یکی دیگه بود .
فکر کنم داشتید صحبت می کردین ، شایدم راه می رفتین ...، ... ولی باهم دیگه بودین .
منم مثل یه غریبه ، پشت اون دور دستا موج می زدم .
فایده ایی نداشت ...، اگه این خواب تا صبح هم به طول می کشید ، نمی تونستم اون غریبه رو ببینم ،‌ ..واسه من غریبه بود
...فرشته سیرت
یعنی یه نفر دیگه به جای من تو خونه قلبت لونه کرد...؟
قلب تو ... ، همون قلبی که منو تو اون راه ندادی ...؟
قلب تو ... ، همون قلبی که بهم گفتی واسه من جایی نداره ...؟
قلب تو ... ، همون قلبی که بهم گفتی واسه من راهی نداره ... ؟
قلب تو ... ، همون قلبی که سنگی نیست ، همون قلب مهربون ... ؟
قلب تو ... ، قلب تو ... ، قلب عزیز ونازنین تو ... ، قلبی که از سنگ نیست
*      *      *      *
می بینی ... ؟ ... چرا نگاه نمی کنی ... ؟ به من نگاه نکن ... ، ... نمی خوام پیشت گدایی محبتو بکنم ... ، محبت و علاقه با گدایی به دست نمیاد ...، ... هر کی باید خودش به اون برسه ... ، ... شاید یه روز واسه هم خونه بودن ازت خواهش بکنم ... ، ... ولی عشق ومحبتو نه ... ، با خواهشو تمنا و یا زور و تطمیع نمی شه کسی رو عاشق خودمون بکنیم .
ولی یه نگاهی بکن ... ، ... به من نگاه نکن ... ، ... به کاری که انجام دادی نگاه کن ... ، ... باور کن خودمو نمی گم ... ، ... نمی گم که اشتباه کردی ... ، ولی ببین چی شده ... ، ... توی خوابم دست از سرم بر نمی داری
***
مهربان من !
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر ، صحنه ی بازی ست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیرآفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه ی سوی خود بنگر وباز می گویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزاران نفرین،حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید،و دیدگان تو به تو
امان می دهند که راه ها راتا اعماقشان بپیمایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابرفریاد های دیگران احساس می کنی.
در آن لحظه یی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که در آن سوی آن ،
اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست .
در تمام لحظه هایی که تو می دانی و می شناسی و  خواهی شناخت.
به یاد داشته باش
که روز ها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش وشبیخون ظالمانه ی زمان... ؛
 
***
 
یه روزی ،
یه کسی،
یه چیزی،
یه جایی،
یه جوری،
صبر داشته باش .
صبر داشته باش .
فقط اینو بدون که خدا دوستت داره
 
***
 
خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.
***
 
 
بخدا من قولم را فراموش نکرده بودم
اصلا ً مگر می شود به چشمهای تو
قول سکوت داد و چیزی گفت ؟!
آنروز واپسین تب زده
با مشتی از ستاره و سوگند آمده بودم
و کوله بارم
همه پر بود از آنچه تو خواسته بودی
سنجاقکی که برای تو کشته بودم
شب بوهایی که برای تو چیده بودم
و بوسه هایی برای خلوت دلخواه خانه ي یواشکی
همه یافته هایم
پر بود ازعطر نازهای وحشی ِ تو
پُر بودم از نیاز ترانه های ندیده ات
از آوازهای تنهایی نشنیده ات
اما نفهمیدم گلم
چه کسی سنجاقکم را دزدید ؟
چه کسی شب بوها راپرپر کرد ؟
چه کسی خانهء یواشکی ما را لو داد ؟
و تو رنجیدی و گفتی :
(( با شب از اینجا می روم ))
دست به دامن هر که شدم
گفت: نمی دانم
و نفهمیدم چرا هر چه از ته ته دل دعا کردم
مثل همیشه شب ته کشید
هر چه ابر کشیدم
باران نیامد که نروی
نمی دانم شاید آنشب خدا خواب بود
و شاید دست دعاهایم هرچه بلند
به آسمان او نمی رسید .
مرا از چه می ترسانی!
که سال هاست تنهايم
           و به تنهايی مانوس ...تا ابد
می خواهی بروی؟
           ـ ملالی نيست
دختر تنهای شب
 
***
Cosmic Girl 
The heart of the ocean told me, you're the only one
You're like a rose in the snow, and you need the sun
And my heart is crying, when your love is dieing
What have I got to do?
And I'm tossing and turning, my heart is burning
We're more than two 
You're my cosmic girl, you are in my mind
And a girl like you, is so hard to find
You're my cosmic girl, from rainbow two
And to hell and back, I will go for you
Oh cosmic girl, come hear my heart
I'll never try to break apart
Oh cosmic girl, give me some time
I swear you're always on my mind 
You are like the sunshine and I kiss away the rain
I tell you I miss you baby, can't we be friends
Let's stay together, here and forever
It's good for me, good for you
The heart of the ocean, is always in motion
What can I do?
 
 
عشق کهکشانی
 
گویدم دل اقیانوس، تنهایی  ...
چون رزی در برف محتاج آفتابي
وبدان که وقتی عشق میمیرد، قلبم غوغا بر پا میکند،
چه دارم برای رسیدنت،
دستخوش آواجم و سر در گم، میسوزد این دل
چرا که متحد نیستیم
تو عشق کهکشانی من ، در ذهن منی
و سخت است مفهوم چنین عشقی
تو عشق کهکشانی من ، از میان رنگین کمانی
 برای رسیدن به تو ، فریاد بر می آورم و بر همه چیز پشت میکنم
آه، عشق کهکشانی ، در قلبم رسوخ کن
که من هیچ وقت نمی توانم آنرا ز قلبم جدا کنم
آه، دختر کهکشانی ، مرا مهلت ده
سوگند که تو همیشه در قلب منی
تو چون درخشش آفتاب، و من بوسه ای بعد باران
هان ای شراره، تو را از دست داده ام، مگر نمیشود که با هم باشیم؟
بگذار که با هم بمانیم، اینجا برای همیشه...
شایسته  برای من ، برای تو
قلب اقیانوس در تکاپو ست همه وقت
چــه کــــــنم؟
 ***
قصه ي شيرين و مرگ فرهاد
فرهاد مرو ، هواي من بارانيست
اين كلبه ي غم بدون تو ويرانيست
تنها شده ام ميان گِردي از غم
اينجا دل من به عشق تو زندانيست
شيرين شده ام كه بيستون را بكني
هر چند كه ادعاي من حيرانيست
امروز به قصر من بيا فرهادم
حالا كه ملاقات توام پنهانيست
اي كاش كه متهم به مُردن بشوم
هر چند كه جسم زنده ام قربانيست
امشب كه روم خواب ، تو را خواهم ديد
بيمار شدم ، نگاه تو درمانيست
فردا كه صدا زنند مرا از ايوان
فهمند كه نجواي دلم عرفانيست
قربانيِ عشقِ تو شدن باشم كاش
از عشق بِمُردم و نگو نادانيست.
***
بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها شنگ ميزنن و گنجشك ها جدي جدي ميميرن...
آدما شوخي شوخي زخم ميزنن و دل ها جدي جدي ميشكنن...
آدما شوخي شوخي لبخند ميزنن و قلب ها جدي جدي عاشق ميشن...
***
چند تا دوسم داري؟...؛ هميشه وقتي يكي اينو ازم مي پرسيد يه عدد بزرگ ميگفتم...اما وقتي تو ازم پرسيدي گفتم يكي...!
ميدوني چرا؟
چون بزرگترين و قويترين عدديه كه ميشناسم...
دقت كردي كه زيباترين و عزيزترين چيزاي دنيا يكي ان؟...
ماه يكيه...خورشيد يكيه...زمين يكيه...خدا يكيه...پدر يكيه...مادر يكيه...تو هم يكي هستي...
وسعت عشق من به تو هم يكيه...
پس اينو بدون...از الآن تا ابد يكي دوسِت دارم...؛
***
اگه ميدونستي قطره ي بارون وقتِ دور شدن از ابرا چه حسي داشت...
اگه ميدونستي كه يه بندر وقت رفتن كشتي ها چه تنها ميشه...
اگه ميدونستي درخت كاج وقت رفتن پرنده ها چه غمگين ميشه...
اگه ميدونستي رفتنت چه آتيشي به جونم ميكشه...
اونموقع انقدر راحت نميگفتي:خداحافظ...
***
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:30  توسط یه عاشق...  | 

گلي در گلدان نبود

 

 

25۰ سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .


وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .


دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .


روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .


سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

 .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .


لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .


همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...


همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 

 

اي کاش همه وقت ، جواب صداقت

 

 ها بدون ثمر نباشه

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:57  توسط یه عاشق...  | 

چیست این عشق؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:15  توسط یه عاشق...  | 

وقتی میخواستی بری گفتی یه روز میایی و منو با خود میبری...گفتم:آنروز کی میرسد؟!

گفتی زود... و اکنون سال ها از آن روز میرود و از آن روز موعود خبری نیست! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:22  توسط یه عاشق...  | 

ما را...

كسي ما را نمي پرسد ، كسي ما را نمي جويد ، كسي تنهايي ما را نمي گريد. دلم در حسرت يك دست ، يك دوست ، يك يار بي رياي مهربان مانده است...كدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ باراني؟ كدامين آشنا آيا ، به جشن چلچراغ عشق ، مهمان مي كند ما را؟
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:26  توسط یه عاشق...  | 

با تو...

به آسمان آن روزها مي انديشم. آسمان رفاقت و يكرنگي.
 آسماني كه به راحتي در زير آن جا مي گرفتيم و غروب را نظاره مي كرديم.
آسماني كه فرياد شاديهايمان را با درخشش خورشيد و ناله هايمان را با دانه هاي درشت  باران بر زمين پاسخ مي داد.
 و حالا ، امروز كه دور افتاده ايم از آن همه صداقت ، و ديگر خبري از آن تبسم هاي دل نشين نيست ، مي فهمم كه چقدر لحظات ، با بودن تو ، زيبا و با شكوه بود.
 و اي كاش مي شد باز هم آن لحظات را تجربه كرد.
 با تو ...
فقط يك بار ديگر...!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط یه عاشق...  | 

پیمانه عشق...

شب است و ماه مي تابد.
ستاره نقره مي پاشد.
نسيم ، عطر گل هاي بهاري را به مشام مي رساند.
 اما كيست در اين تاريكيِ وحشت ، به صداي جغد شومي گوش دهد؟
 كيست كه در اين تاريكي ، اشك را از گونه هاي قناري اي كه در كنج قفس اسير گشته ،  پاك كند؟
 كيست كه صداي قلب مرغ عشق را احساس كند؟
و كيست كه صداي شب بو را بشنود؟
كيست در اين ظلمت ، در انتهاي كوچه ي احساس قدم بزند و فريادي را كه از قلب شكسته اي بر مي آيد بشنود؟
بيا...
بيا و دستهايت را به سرعت باد بسپار.
بگذار روح مرده ات در كوچه هاي وفا و مهرباني به گشت و گذار بپردازد و تو را به سفري ژرف فرو برد.
بيا دست هايمان را محكم بفشاربم و تا انتهاي احساس يك گنجشك پرواز كنيم...
بيا با فانوس هاي نوراني ، كوچه هاي تنهايي قلبمان را نوراني كنيم...
سري به شاپرك ها بزنيم و در كهكشان آرام عشق راه برويم.
پيمان ببنديم كه تا آخرين لحظه ي زندگي به ياد هم باشيم و در كنار پنجره ، در زير باران به دنبال عشق بگرديم.
شايد او ، از كوچه ي تنهايي ما نيز ، گذر كند... .
----------------------------
                  
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط یه عاشق...  | 

جملات کوتاه عاشق...

  

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

 love is something silent , but it can be louder than onything when it talks

 زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

 love is when you find yourself spending every wish on him

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

 love is like a flower which blossoms whit trust

 پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

 

no matter what the question is love is the answer

                  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:5  توسط یه عاشق...  | 

یک روز زندگی واقعی...

يك روز زندگي واقعی

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود،   مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

اميداورام در دنيا هميشه شاد باشيد خندان . در هر جا که هستيد سعی کنيد ديگرا ن را شاد نگهداريد تا زندگی به شما و دوستانتان خوش باشد انشا ا.... گفتم بخند تا روحيه شاد بشه   افرين انساهای خوب .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:48  توسط یه عاشق...  | 

عشق؟!

آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه اگه حتي به دو بار كشيد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره اگه اين كارو كرد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه اگه نشد اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد اگه غير از اين بود اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره اگه غير از اين شد اون عشق نيست اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ... من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي... حالا دومين باره که عاشقت شدم اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ... از هر چي سيبه منتنفرم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:20  توسط یه عاشق...  | 

یکی بود یکی نبود...

يكي بود يكي نبود...   

 

یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

اونکه موند ریشه  پوسوند دلشو غصه سوزوند

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

قصه ها به سر رسید

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستی شو باخت

گم شدش تو قصه ها  توی شهر عاشقا

اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد

 گل يادش رو نچيد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:12  توسط یه عاشق...  | 

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی شما عاشقان آن حضرت تسلیت عرض مینمایم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:58  توسط یه عاشق...  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:50  توسط یه عاشق...  | 

راهنمایی به کسانی که فکر میکنند عاشق شدن...

اول از همه از خدا تشکر ميکنيد چرا چون خدا بود که خواست شما دوتا کنار هم قرار بگيريد و عاشق هم بشيد !

نکته ۱ : هرگز فکر نکنيد که فردي که شما عاشق او شديد از شما بدش مياد !! هرگز اين طور نيست ! چون تمام انسان ها نسبت به روابط عاطفي ديگران احساس مطقابل بودن دارند ! پس بدون هرگونه ترس و لرز برو جلو بهش بگو که چه قدر دوسش داري !

نکته ۲ : به هيچ عنوان اين جمله رو تکرار نکن : « در يک موقعيت مناسب بهش ميگم » با گفتم اين جمله شما همه موقعيت ها رو نامناسب ميبينيد !! طبق دستوري که در نکته ? گفتم فرد که نميخواد شما رو بخوره !! تازه اگه تو هم مثل من پسري و فردي که عاشقش شدي پسره و ميترسي که بهش بگي بعدا برات درد سر ايجاد کنه يعني اينکه بهش خيلي بر بخوره و ناراحت بشه و بگيره تو رو يه کتک درست و حسابي بزنه و اين حرفا بايد بگم سخت در اشتباهي !! امکان نداره که فرد اين کار رو با تو بکنه !! تو اگه به بدجنس ترين آدم دنيا هم بگي دوست دارم « البته واقعا عاشقش باشي » به تو احترام ميذاره و اگه تو رو نخواد ميگه !!

نکته ۳ : معني عشق سکس نيست !! خيلي ها فکر ميکنن که وقتي بهشون ميگم دوست دارم يعني لباساتو در بيار و ... اما نه عشق حسي يه که تو فرد به وجود مياد تا فرد اساسي ترين نياز خودشو برطرف کنه !! گاهي اوقات فرد نيازي رو در خودش ميبينه که نميدونه چيه ؟! بعد از مدتي يه نفر رو ميبينه و بي اعتنا از کنارش رد ميشه ! بعد از گذشت چند روز اون فرد رو دوباره ميبينه و اين دفعه ميره تو فکرش کم کم اين حس خودش رو نشون ميده تا اينکه فرد کاملا عاشق فرد مورد نظر ميشه !! اونوقته که فرد ميخواد به هر قيمتي که شده با اون فرد ارتباط برقرار کنه حتي اگه شده تلفني هم باهاش حرف بزنه کافيه ، شنيدن صداي طرف مقابل براي اون آرامشي رو به همراه مياره که حتي با قوي ترين مسکن هاي دنيا نميشه به دست آورد !نگاه کردن تو چشماي اوني که دوسش داري به تو جرعت اينو ميده که حرف دلتو بهش بزني تا احساساتت رو بيرون بريزي !!

نکته ۴ : چطوري بفهمم که فرد مقابل هم بعد از اينکه من به اون همه چيز رو گفتم منو دوست داره ؟

در بعضي موارد خيلي راحته !! يعني مثل خود من بعضي ها خيلي زود احساساتي ميشن و جواب ميدن يعني اگه خوشش بياد ميگه باشه ! « در اين مواقع خيلي عجله نکنيد و به فرد بگيد که : فردا بازم هميدگر رو ميبينم ، با اين کار به فرد اجازه ميديد تا بيشتر رو اين مسئله فکر کنه به جواب بهتري برسه بعد وقتي که دوباره اونو ديديد بهش ميگيد که چرا به اون گفته بوديد که برو ، فردا دوباره ميبينمت !!

فعلا تا همینجا کافیه چون وقت ندارم باید برم سراغ بقیه کارهایی که تو زندگی دارم اگه با مشکلی برخوردید حتما نظر بدید تا من ببینم چی میشه اگه تونستم براتون بیشتر مینویسم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:24  توسط یه عاشق...  | 

به خدا...

هزاران هزار بارقسم خوردم که هرگز نام تو را بر زبان نیاورم..اما چه کنم که همان قسم هم به نام تو بود!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:41  توسط یه عاشق...  | 

با سلام به همگی...vahid_wearing_black این آی دی منه...اگه دوست داشتین من اهل چت هستم...

خوشحال میشم با شما آشنا بشم...فعلا...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:30  توسط یه عاشق...  | 

...

خندیدم گفتند : دیوانه است!!!

گریه کردم گفتند: افسرده است!!!

عبادت کردم گفتند :خرافات است!!!

زندگی کردم گفتند: پوچ است!!!

حالا نمیخندم, گریه نمیکنم, عبادت نمیکنم , زندگی نمیکنم !!!!

میگویند:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:5  توسط یه عاشق...  | 

به نام خدا...

خدایاpassword و username  تو چیه؟

خدایا password تو چیه؟ خدایا username تو چیه؟

کارت تو رو از کجا میشه خرید؟ همون کارتی که میگن نه 3 ساعته... نه 6 ساعته... نه24ساعته؟.

همون کارتی که اگرconueet بشی دیگه تا ابد وصلی و به هر کجا هم که بخوای بری معطلی نداره...؟

همون کارتی که هیچ کس نمیتونه فیلترش کنه!!!

همون وصل شدنی که صدای مودمش میگن قشنگترین موسیقی دنیاست ......

صدای موزیک وبلاگش زیباترین نوای هستیه....همونی که طراحی وبش زیبا ترین طراحی عالمه!

همونی که نور مانیتورش به جای این که چشم رو داغون بکنه....چشم رو شفا میده و همونی که mouse ش

با تمنای دل تو کار میکنه .... نه با دستات!!!

همون چت رومی که تو همیشه توش online ....بگو ...بگو ...کجاست؟؟؟؟

بگو کدوم مغازه ...کدوم آدم....کجا.....کارت تو رو میفروشن

من میخوام باهات چت کنم .... من میخوام کانکتت بشم....

آخه تو رو توی کدوم خیابون ...کوچه و...محله میشه پیدا کرد ....؟؟؟؟

من اون کارت رو میخوام .....

میدونم که یه روزی به خط تو وصل میشم....میدونم که یه جای توی این عالم هست که کارت تو رو

می فروشن

 میدونم که همین دوربرها ....همین نزدیکی ها..

یه جایی هست که میشه کارت تو رو پیدا کرد ....و من می گرددم

اون قدر میگرددم تا پیدا کنم . شاید اون فروشگاه.....

اون قدر نردیک نزدیک باشه که حتی خودم هم این همه نزدیکی رو باور نکنم!!

شاید اون کارت فروشی اون قدر کنارم باشه.....که حتی تصورش رو هم نکنم.

و......

شاید اون کارت فروشی دل خودم باشه ..... و شاید بهای اون کارت عقلم!

امشب کارت ابدی conueet شدنم رو میخرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 19:4  توسط یه عاشق...  | 

به نام جنون عشق
 
 
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:24  توسط یه عاشق...  | 

از تمام دنيا تنها چشمانت را از خدا خواستم آيابهشت

سهم زيادیست از دنيا

اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت

بمونم فقط ازت ميخوام وقتي برگشتي يه شاخه گل

روي قبرم بزاري.…………………………….......................................

تو بهترین ستاره ای تو آسمون بخت من

     همیشه با تو مگذره تمام لحظه های من

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:23  توسط یه عاشق...  | 

حرف های عاشق...

اگه يه روز قلب کسي رو شکستي يه ميخ روي ديوار بکوب اگه يه روز قلبش رو بدست آوردي ميخ رو از ديوار در بيار ولي چه فايده که جاي ميخ روي ديوار مي مونه

 

خيلی سخته که آدم به دلش ياد بده نشکنه ولی من بهش ياد دادم حداقل وقتی شکست لبه تيزش دست اونيکه اونو شکسته نبره

 

به اسمون نگاه می کنم تو رو می بینم .... به دریا نگاه می کنم تو رو می بینم .... به دشت های سبز نگاه می کنم تو رو می بینم ... بابا برو اون طرف یه چیز بهتر ببینم

 

افسوس آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد.....براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

 

رگ قشنگه اگه برای تو باشه دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هر جور که باشی برام قشنگی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:22  توسط یه عاشق...  | 

...

خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* همیشه روشنه

خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* جواب میده

خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو *سند توآل* نمی کنه

خدا رو دوست دارم چون هیچ کسی رو *ایگنور* نمی کنه

خدا رو دوست دارم چون ، خداست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:21  توسط یه عاشق...  | 

سلام تنها بهونه واسه زندگی

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                           عشق يعني ...         شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني      

وعشــــــــــــــــــــــــــــــــــق يعنی تو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:19  توسط یه عاشق...  | 

هیچکس لیاقت اشک های تو را نداردو کسی که چنین ارزشی دارد

  هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود

 

در جوانی پاک بودن مشکل است

      این گناه دختران خوشگل است

زحمت دختر را مادر کشید                      لذت ان را داماد برد...

                 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:18  توسط یه عاشق...  | 

دونستی ادمی با ۳ بوسه کامل می شه؟
۱ـ بوسه ی مادر که با ان پا به عرصه ی خاکی می گذارد...
۲ـ بوسه ی عشق که با ان یک عمر زندگی می کند...
۳ـ بوسه ی خاک که باان پا به عرصه ی خاکی می گذارد...

 

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند
چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود
و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:15  توسط یه عاشق...  | 

من ميخوام هميشه عاشق بمونم به تو و چشماي روشنت قسم
با ترانه هاي آفتابي تو مي تونم به صبح فردا برسم
اين همه خاطره رو چي كار كنيم نميتونيم كه از اونا بگذريم
واژه شروع شعر من تويي بيا تا آخر خط با هم بريم
واسه چي ميخواي كه تنهام بذاري چرا بايد تو رو از ياد ببرم
يادمه يه روز نشستي روبه‌روم گفتي كه محاله از تو بگذرم
بيا با هم آسمونو طي كنيم تو به من يه فرصت تازه بده
مي دونم كه چشماي عاشق تو راه و رسم عاشقي رو بلده
توي اين شباي تلخ و سوت و كور بيا تا خورشيد و پيدا بكنيم
اگه امروز و گرفتن ازمون بيا فكري واسه فردا بكنيم
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:14  توسط یه عاشق...  | 

              

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم

 هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من .....

                                                                             

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:11  توسط یه عاشق...  |