پیمانه عشق...
شب است و ماه مي تابد.
ستاره نقره مي پاشد.
نسيم ، عطر گل هاي بهاري را به مشام مي رساند.
اما كيست در اين تاريكيِ وحشت ، به صداي جغد شومي گوش دهد؟
كيست كه در اين تاريكي ، اشك را از گونه هاي قناري اي كه در كنج قفس اسير گشته ، پاك كند؟
كيست كه صداي قلب مرغ عشق را احساس كند؟
و كيست كه صداي شب بو را بشنود؟
كيست در اين ظلمت ، در انتهاي كوچه ي احساس قدم بزند و فريادي را كه از قلب شكسته اي بر مي آيد بشنود؟
بيا...
بيا و دستهايت را به سرعت باد بسپار.
بگذار روح مرده ات در كوچه هاي وفا و مهرباني به گشت و گذار بپردازد و تو را به سفري ژرف فرو برد.
بيا دست هايمان را محكم بفشاربم و تا انتهاي احساس يك گنجشك پرواز كنيم...
بيا با فانوس هاي نوراني ، كوچه هاي تنهايي قلبمان را نوراني كنيم...
سري به شاپرك ها بزنيم و در كهكشان آرام عشق راه برويم.
پيمان ببنديم كه تا آخرين لحظه ي زندگي به ياد هم باشيم و در كنار پنجره ، در زير باران به دنبال عشق بگرديم.
شايد او ، از كوچه ي تنهايي ما نيز ، گذر كند... .
----------------------------
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط یه عاشق...
|
