به آسمان آن روزها مي انديشم. آسمان رفاقت و يكرنگي.
آسماني كه به راحتي در زير آن جا مي گرفتيم و غروب را نظاره مي كرديم.
آسماني كه فرياد شاديهايمان را با درخشش خورشيد و ناله هايمان را با دانه هاي درشت باران بر زمين پاسخ مي داد.
و حالا ، امروز كه دور افتاده ايم از آن همه صداقت ، و ديگر خبري از آن تبسم هاي دل نشين نيست ، مي فهمم كه چقدر لحظات ، با بودن تو ، زيبا و با شكوه بود.
و اي كاش مي شد باز هم آن لحظات را تجربه كرد.
با تو ...
فقط يك بار ديگر...!
نوشته شده توسط یه عاشق... در شنبه چهاردهم بهمن 1385
ساعت 17:25 موضوع |
لینک ثابت