|
مادرم ، ای که برکویر قلبم ترنم بارانی، بگذار تا همیشه میهمان زلال نگاهت باشم. و رنگین کمان مهربانیت را به تماشا بنشینم. بگذار میهمان صفای قلبت باشم. تویی که در صحرای غریبی ، وجود صمیمیت ، تنها سایه سارم بود. تویی که دریچه قلبم را با عشق و محبت گشودی و باعاطفه لبریز کردی. لبخند زیبایت را صدای گرم و مهربانت را و نگاه عاشقانه و معصومت را دوست دارم...
من چه گویم که تحفه تو کنم ای تو شعر مجسم! ای مادر! ای صدایت هنوزها و هنوز خوش نشین وجودم ، ای مادر! مادر! ای قصه ات بزرگترین! که زمان نیز با تو همتا نیست اینک، اینک منم همان کودک باز در گوش او، تو قصه بگو با همان شوق و با همان خواهش من خموشم ، بگو، تو قصه بگو! |
نوشته شده توسط یه عاشق... در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY